عزیزم
قلب من رو به تو پرواز می کند
مرا ببخش ! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزیزم» خطاب کرده ام ، تعجب نکن . خیلی ها هستند که با قلبشان مثل آب یا آتش رفتار می کنند . عارضات زمان ، آن ها را نمی گذارد که از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ی طبیعی را در خودشان خاموش می سازند .
اما من غیر از آن ها و همه ی مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده ، به قلبم بخشیده ام . و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال مدت ها است که ذهن مرا تسخیر کرده است
می خواهم رنگ سرخی شده ، روی گونه های تو جا بگیرم یا رنگ سیاهی شده ، روی زلف تو بنشینم
من یک کوه نشین غیر اهلی ، یک نویسنده ی گمنام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف و تمام ارده ی من با خیال دهقانی تو ، که بره و مرغ نگاهداری می کنید متناسب است
بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور
اما هیهات که بخت من و بیگانگی من با دنیا ، امید نوازش تو را به من نمی دهد ، آن جا در اعماق تاریکی وحشتنک خیال و گذشته است که من سرنوشت نامساعد خود را تماشا می کنم
دوست کوه نشین تو
نیما
تهران ـ ۱۸ حوت ۱۳۰۲
نوشته شده توسط سایه در پنجشنبه 23 آبان1387 ساعت 15:4 موضوع | لینک ثابت

سال ها شد تا که روزی مرغ عشق
نغمه زد برشاخه انگشت من
آشیان آسمان را ترک گفت
لانه ای آراست او در مشت من
سیاوش کسرایی
برای خواندن باقی موضوع به ادامه مطلب بروید
نوشته شده توسط سایه در پنجشنبه 11 مهر1387 ساعت 13:40 موضوع | لینک ثابت
موجها خوابیده اند ، آرام و رام
طبل توفان از نو افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند
آبها از آسیا افتاده است
مهدی اخوان ثالث
برای خواندن باقی موضوع به ادامه مطلب بروید
نوشته شده توسط سایه در پنجشنبه 28 شهریور1387 ساعت 11:10 موضوع | لینک ثابت
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
برای خواندن باقی موضوع به ادامه مطلب بروید
نوشته شده توسط سایه در شنبه 23 شهریور1387 ساعت 21:59 موضوع | لینک ثابت
گوش کن ٬ جاده صدا می زند از دور قدم های تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلک ها را بتکان٬ کفش بپا کن و بیا
و بیا تا جایی ٬ که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و
زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تو را ٬ مثل یک قطعه ی آواز به خود
جذب کند
پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت :
«که از حادثه ی عشق تو است »
نوشته شده توسط سایه در دوشنبه 18 شهریور1387 ساعت 22:28 موضوع | لینک ثابت

می توان
می توان با یک گلیم کهنه هم
شب را روز کرد
روز را هم شب
می توان با یک ساخت
می توان صد بار هم
مهربانی را
خدا را
عشق را
با لبی خندان تر از یک شاخه گل تبسم کرد
می توان هر رنگی بود
همچوآب٬ چشمه ای پاک و زلال
می توان این نکته را در دفتر فردا نوشت
مهربانی از هر چیز دیگربهتر است
نوشته شده توسط سایه در دوشنبه 18 شهریور1387 ساعت 21:37 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY